X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1386
حبس ابد

 

 

دیشب، دیر وقت، یه دفعه دلم بدجوری هواتو کرد، بدجوری دلم تنگت شد، یعنی تنگ بودا!

بیشتر شد.این بود که زد به سرم و از خونه زدم بیرون!

سر خیابون نرسیده آقای 110 از راه رسیدو با عصبانیت

 من بیچاره از همه جا بیخبرو با خودش برد. تا برسیم پاسگاه هزار تا سوال و جواب شدم !

که چی؟چرا اینقد دلت تنگه؟ ...منو میگی؟ بعد از شاخ درآوردن زبونمم بند اومده بود

نمیتونستم بگم آخه...آخه تو چه جوری از دل من خبر داری ؟دیگه خودمو کشتم تا گفتم :

مگه دل هم مانتو شلواره که اگه تنگ بشه بگیرنش؟

آقای 110 هم با خشانت بیشتر سرم داد زد که:

ما کاری به این کارا نداریم ، هرچی تنگ و کوتاه باشه ایراد داره،

دیگه فرقی نداره دل باشه یا شلوار

بعدم گفت زنگ میزنی خونوادت یه دل گشاد واست بیارن!

من:آخه...آخه من دلتنگیم واسه...

آقای 110(با خشانت زیاد):من این حرفا حالیم نمیشه

زنگ بزن به همونی که میگی دلت پیششه،بگو یه دل گشادتر واست بیاره !

تا اون موقع هم توی همین بازداشتگاه میمونی!

....

اینو که گفت، فهمیدم محکوم شدم به ...حبس ابد


نویسنده:ترنج