جمعه 9 آذر ماه سال 1386
چاره ام چیه جز غر زدن

 

                                                       

چی میشد اگه منم مث خیلی های دیگه بی خیال بودم .. به کجای دنیا برمیخورد اگه معنیه هیچی رو نمیدونستم توی فکر پرسیدنشم نبودم ..کاش نسبت به همه و همه بی تفاوت بودم کاش نمیدونستم حق من از این زندگی از این دنیا چیه ... کاش همه فکر و خیالم فقط خوردنو خوابیدن بود .. دلم میخواست گاو گوسفندی زندگی میکردم ، گاو میرفتم الاغ بر میگشتم ... خدایا تو که خیلی چیزا رو ازمون دریغ کردی دیگه این حساسیتها حس ششم و هفتم رو چرا انداختی به جونمون ؟

دلم میخواست نگاهم به اون دور دورا نبود ، یا اگه بود راهشو بلد نبودم ... ولی حالا که میدونم از کدوم ور میرن ، شهامتشو ندارم ... اینه که عذابم میده اینه که میگم کاش خر بودم نفهم بودم ، کاش سیب زمینی بودم بی رگگگگگگگگگ ، چرا بیسواد نشدم من !

 


چهارشنبه 7 آذر ماه سال 1386
¤تخم مرغ شانسی

میتونی رابطه بین عکس و متن رو پیدا کنی؟

هنوز برام ناشناسی....

دلم میخواد مثل تخم مرغ شانسی ...انتخابت کنم و شانسم رو امتحان کنم.

من خوش شانسم...حتما تو یه سوسک سیاهی!

¤زیتون خانومی