
باد اسب است :
گوش کن چگونه می تازد
از میان دریا ، میان آسمان
...گوش کن
چگونه دنیا را زیر سم دارد
برای بردن من
مرا در میان بازوانت پنهان کن!!!
¤ نیلوفر مرداب

بریده ام...از آسمان سبز خیال و جنگل آبیه رویا...از رودخانه ی روان محبت و دریاچه عشق و دوستی...و من پیوند خورده ام به سیاهی ها و تباهی ها...به دروغ...به خیانت...به بی مهری...
سوگند می خورم که قلبم از آن تو بود...و سوگند می خورم که بی وفایی برایم مفهمومی نداشت...
و باتلاق خیانت دهان باز کرده برای بلعیدن من...فرار میکنم تا مرا نبلعد و در کام خود فرو نکند...در لحظه ای که احساس می کنم نجات یافته ام، دو دستت از باتلاق بیرون می آید و مرا به درون آن می کشد...
روحم مثل پرنده ای سبکبال پر می کشد به آسمان و تو مانند یک صیاد، روحم را شکار می کنی و از آن کبابی درست میکنی برای خوردن!!
به سوی تو باز میگردم و رانده می شوم...و چه ساده اندیش بودم که احساس می کردم در قلب تو جای دارم...
چشمانم را می گشایم...تاریکی و سردی به مانند شلاقی خود را به صورتم می کوبند و من وحشتزده از آنها می گریزم و به جستجوی روشنایی روان می شوم...
افسوس که آن را نمی یابم و انگار سرنوشت من با سیاهی ها پیوندی ناگسستنی دارد...
...
غرق در سیاهی به ناگاه روزنه ی کوچکی از نور ، دریچه ی امید را به رویم می گشاید...به سوی نور می آیم...سر منشا نور و روشنایی از چشمان زیبای توست که تصمیم میگیری برای همیشه به روی من ببندیشان...
و طفلک من که محکوم شده ام به زندگی در تاریکی مطلق خیانت و بی مهری...
طفلک من!!!
نویسنده : نیلوفر مرداب

نویسندگان


