جمعه 6 مهر ماه سال 1386
حبس نامه (۱)

سلام نازنین! این اولین نامه ای ست که از اینجا و در اینجا برایت مینویسم !

شاید دیر باشد بعد از این همه وقت ! ولی... آخر اینجا به سختی قلم و کاغذ

پیدا میشود ! حتما میپرسی اینجا کجاست؟ آه... به این زودی یادت رفت ؟

 همین چند وقت پیش بود که به خاطر ... به خاطر تو حبسم کردند !

 اینجا زندان است ! اینجا همه اسیرند ! حالا یادت آمد آن شب را؟

آن شب که مرا به جرم دلتنگی گرفتند ! هنوز هم که متعجبی !

 چقدر تو فراموشکاری ! همیشه همینطور بودی ! حالا اینها را برایت

 مینویسم که اگر روزی به دستت رسید از حالم با خبر شوی و نگران نشوی!

 آه من هم فراموشکار شده ام درست مثل تو ...! فراموش کردم که

تو هیچ وقت نگرانم نمیشوی ! ولی من اینجا در این چهار گوشه محبس

 همیشه دل نگرانم ! اینجا خیلی کوچک است ! نمور و تاریک !

البته همیشه هم اینگونه نیست ! گاهی هم نور بیرون روشنش میکند !

 حتی گاهی بوهای خوشی به مشام میرسد ! درست نمیدانم !

 حس میکنم بوی گل است ! شاید نیلوفر ! آه حتما نزدیکی اینجا باغی ست

 و یا شاید هم ...! نه ...! نمیتواند مرداب باشد ! چون در نزدیکی مرداب ،

نعنا نمیکارند ! آخر اینجا گاهی عطر خوش نعنا نیز روح آدم را تازه میکند !

 پس حتما باغی یا لا اقل باغچه ای باید باشد ! یک چیز دیگر هم هست !

 اینجا شبهایش روشنتر از روزهاست ! انگار مهتاب اینجا از آفتاب نورانی تر است !

انگار برخلاف همه جای این کره خاک آفتاب از مهتاب نور میگیرد !

 اینجا دیگر آفتاب مادر مهتاب نیست ! اینجا دختر مهتاب است !

این روزها چند نفری هم به ملاقاتم آمده اند به امید اینکه دلی که

 در دست دارند از آن من باشد ولی اشتباه میکردند !

 چون دل من دست تو جا مانده !

تا کی راضی میشوی اینجا یه جرم بی دلی در حبس بمانم؟

 برگرد...!

 دلم را هم با خودت بیاور!


سه شنبه 2 مرداد ماه سال 1386
حبس ابد

 

 

دیشب، دیر وقت، یه دفعه دلم بدجوری هواتو کرد، بدجوری دلم تنگت شد، یعنی تنگ بودا!

بیشتر شد.این بود که زد به سرم و از خونه زدم بیرون!

سر خیابون نرسیده آقای 110 از راه رسیدو با عصبانیت

 من بیچاره از همه جا بیخبرو با خودش برد. تا برسیم پاسگاه هزار تا سوال و جواب شدم !

که چی؟چرا اینقد دلت تنگه؟ ...منو میگی؟ بعد از شاخ درآوردن زبونمم بند اومده بود

نمیتونستم بگم آخه...آخه تو چه جوری از دل من خبر داری ؟دیگه خودمو کشتم تا گفتم :

مگه دل هم مانتو شلواره که اگه تنگ بشه بگیرنش؟

آقای 110 هم با خشانت بیشتر سرم داد زد که:

ما کاری به این کارا نداریم ، هرچی تنگ و کوتاه باشه ایراد داره،

دیگه فرقی نداره دل باشه یا شلوار

بعدم گفت زنگ میزنی خونوادت یه دل گشاد واست بیارن!

من:آخه...آخه من دلتنگیم واسه...

آقای 110(با خشانت زیاد):من این حرفا حالیم نمیشه

زنگ بزن به همونی که میگی دلت پیششه،بگو یه دل گشادتر واست بیاره !

تا اون موقع هم توی همین بازداشتگاه میمونی!

....

اینو که گفت، فهمیدم محکوم شدم به ...حبس ابد


نویسنده:ترنج