X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1386
تنهای تنها!

صدای بوق ماشیها و هیاهوی خارج اعصاب ضعیفم را رنجورتر می سازد...

بلند می شوم و پنجره را می بندم ، پرده را می کشم . چراغ را خاموش می کنم...

حالا من مانده ام و من...تنهای تنها...صدای نفسهای سنگینم در گوشم طنین می اندازد...

خودم را روی تخت رها می کنم و اندیشه ام را پرواز می دهم...مطابق معمول پر می کشد به سوی تو!!!

با تصور کردن تو در ذهن تاریکم، لبخند بی جانی بر لبم نقش می بندد...قلبم تندتر می زند...حرفهای شیرینت که دنیا را برایم زیباتر می کرد، در ذهنم تداعی می شود...

دلم دستان مهربانت را می خواهد که بر روی موهایم بلغزند و نوازششان کنند و من مست از این احساس شیرین، دوباره آرامش را تجربه کنم...

هر زمان که این خواسته ام را بر زبان می آوردم، از من می خواستی چشمانم را ببندم و تو را در کنار خودم احساس کنم و از وجود نازنینت لذت ببرم...

چشمهایم را می بندم...آرام و سبک مثل یک رویا به سمت من می آیی...دستهای کوچکم را که به سویت دراز شده اند را در دستهای مردانه و گرمت می گیری و می فشاری...

کنارم روی تخت می نشینی و سرم را در آغوش می گیری و آرام موهایم را نوازش می کنی...می دانی که دوست دارم موهایم را نوازش کنی...

من...من مست آغوش پرمهرت، ساکت و بی حرکت می مانم تا تو یک وقت نخواهی بروی...

با صدای سرفه ام از رویا بیرون می آیم...چشمانم خیسند و عرق سردی روی بدنم نشسته است...گلویم خشک شده و می سوزد...توان بلند شدن ندارم...ضربان قلبم حالا کند شده است...نفسم برای بیرون آمدن چه رنجی را تحمل می کند..

نفسهای به شماره افتاده ام را میشمارم...یک، دو، سه، چهار، پنج، شش...

باز هم تو می آیی در حالیکه اینبار چشمانم باز هستند...دیگر تو را تصور نمی کنم زیرا رو به رویم ایستاده ای... گرچه فکر می کنم باز هم تو و آمدنت تصور ذهن من هستید...

صدایت را که می شنوم دلم می خواهد به سویت پر بکشم...توان بلند شدن ندارم...عاجزانه نگاهت می کنم...به طرفم می آیی و دستانم را می گیری...به سبکی یک پر شده ام...می گویی که بیا برویم و من حتی نمی پرسم به کجا!!!...اگر هنگام رفتن و رها شدن در کنار تو باشم، به جهنم هم برم آنجا برایم مانند بهشت است...

در حالیکه محکم دستانت را در دستانم گرفته ام، به پشت سرم نگاه می کنم...دخترک بیجانی را می بینم که روی تخت دراز کشیده...در چشمان بازش، شوری پنهانی دیده می شود...انگار که خوشحال است از دیدن کسی!!...خدای من...چقدر این دخترک شبیه به من است!!!

شانه ای بالا می اندازم و نگاهم را از تخت می گیرم و به چهره ی دلنشین تو نگاه می کنم...به من لبخند می زنی و دستانم را محکمتر می فشاری و در سیاهیه شب رها می شویم...من و تو!!!!

 

نویسنده: نیلوفر مرداب